دنیای باربی ها

من تصمیمو گرفتم.

دیگه وارد قلمرو "باربی ها" نمیشم.

***

صبح یکی از دانش آموزا اومده پیشم.میگه خانوم دانشفر ی کار خصوصی دارم باهاتون.گفتم باشه بریم داخل اون دفتر.رفتیم داخل دفتر و در رو پشت سرش بست.بعد هم بلند شد تمام پنجره ها رو بست و صندلیشو چرخوند سمت من.گفتم یعنی انقدر خصوصیه؟گفت آره خیلی.گفتم خیلی خب چی شده؟

با یه صدای آروم و یواشکی و با یه حالت چقلی مابانه گفت خانوم دانشفر صدف و ملیکا صبح ها تو آزمون از رو هم تقلب میکنند.واسه همینم درصدشون خیلی بالا میشه.

گفتم صدف و ملیکا هردوشون دانش آموزهای به شدت قوین.خودتم میدونی.نه نیازی به تقلب دارن.نه اینکارو میکنند.

با یه حالت حق به جانب گفت نه خانوم من مطمئنم خودم صبح پشت سرشون نشسته بودم شنیدم سوالا رو مشورتی حل میکردن.

گفتم عیبی نداره.حتی اگه به فرضم اینی که میگی باشه الان تقلب کنند.یک ماه دیگه آزمون قلم چی رو میخوان چی کار کنن؟

گفت خب اونم تقلب میکنند!

گفتم خیله خب اصلن اونم  تقلب کنند!به ضرر خودشونه!تو چرا ناراحتی؟

گفت خب خانوم من روحیه امو از دست میدم!

نگاهش کردم.میخواستم بهش بگم تو دچار یک نوع فوبیای "پیشرفت دیگران مانع پیشرفت منه" هستی.و علاوه بر عدم توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران در ارتباط برقرار کردن با خودت هم به شدت ناتوانی.می خواستم بهش بگم تویی که امروز توی سن 17 سالگی و به عنوان یک دانش آموز برای پوشوندن ضعف هات و پنهان شدن از ترس هات حاضری بیای اینجا چغلی یکی دیگه رو بکنی و به هر دست آویزی متوسل شی چهار روز دیگه پاتو میذاری رو کله اینو و اونو خودتو میکشی بالا.اونم نه برای یک چیز ارزشمند یا یک موقعیت عالی و یک دستاورد خاص!نه!صرفا برای یک نوع زندگی انگلی.میخواستم بهش بگم احمق نفهم!تو هنوز نمیفهمی از زندگی شخصیت چی میخوای و اساسا چه چیزی توی زندگی ارزشمنده و به خاطر همینه که زندگیت پر خلا هاییه که هرگز پر نمیشه.میخواستم بهش بگم فکر کن!فکر کن!فکر کن!میخواستم بهش بگم چیزهایی هست.چیزهای خوبی هست.چیزهای خوب زیادی هست که من در تو،در نگاهت،در روحت میبینم.و قطعا چیزهای خوب بیشتری هم هست که من نمی بینم.اما قطعا این چیزهای خوب دوام زیادی ندارند.چون تو یک زندگی "باربی"وار رو انتخاب کردی.

و بعد یادم اومد که من انتخابمو کردم.انتخاب کردم که وارد قلمرو "باربی ها"نشم.

بهش گفتم میگم جای بچه ها رو موقع آزمون جابه جا کنند.حالا برو سر کلاست.

****

خاله ام مبگه (راجع به تنهایی لیلا میگه)که نگاه کن ایمان یعنی اینا!شب تا صبح دستشو سوزونده که شیطان نیاد سراغش!میگن گناه فقط اونی نیست که انجام میدی که.حتی فکر گناه وقتی از ذهنت رد میشه این گناهه و تو مسئولی راجع بهش.

میخوام بگم البته فتوای مراجع تقلید که خلاف این رو میگه..بنا به فتوای مراجع از الطاف الهی اینه که فکر گناه گناه نیست.بعد میخوام ازش سوال کنم که اصلن گناه چیه؟به چی میگیم گناه؟چرا میگیم گناه؟کی میگیم گناه؟بعد میخوام ازش بپرسم شیطان گولش زد یعنی چی؟شیطان کیه؟چیه؟چی کار میکنه دقیقا؟بعد بازم میخوام بپرسم ایمان چیه که باعث میشه شب تا صبح دستتو بسوزونی تا از گناه دور بمونی؟و اصلن اینکه شب تا صبح دستتو میسوزونی که گناه نکنی باعث میشه ایمان داشته باشی یا اینکه ایمان داری باعث میشه شب تا صبح دستتو بسوزونی؟بعد میخوام بهش بگم تا حالا فکر کردین که داستان فیلم از داستان رمان های زرد نویسنده های مجازی هم بدتره؟میخوام بهش بگم شمایی که الان نشستی فیلمی رو نگاه میکنی که توش ی دختر احمق از  اونور دنیا پا میشه میاد اینجا که بره تو یه امامزاده عاشق ی پسر هیچی ندار(دقیقا هیچی ندار مادی و معنوی)بشه و بعدم سر ی سال رسالتشو که بچه دار شدنه انجام بده و بعدم در ادامه دچار یک سلسله بدبختی های مضاعف بشه دقیقا  انتظار داری بچه ات چه شیوه ای رو برای زندگیش انتخاب کنه؟همین شیوه رو؟بعد شما جزء همون کسانی هستید لابد که راجع به مذاکرات لوزان هم اظهار نظر میکنند نه؟

بعد یادم میفته که من قرار نیست وارد قلمرو"باربی ها"بشم.

 

****

توی اتوبوس منتظر بودم که حرکت کنه.ی خانوم مسنی کنارم ایستاده بود.خیلی شیک و مرتب.داشتم تایمر توی ایستگاه رو نگاه میکردم که نشون میداد سه دقیقه تا حرکت اتوبوس مونده.خانومه بنای غر زدن گذاشت که معلوم نیست راننده اش کدوم قبری رفته!فکر کردن همه مردم مثل خودشون علافن!مردمو مسخره خودشون کردن تو این گرما!یکی نیست بگه کوری نمیبینی پر شده بیا راه بیفت دیگه!آخه بدبختی مردمم بی غیرتن!یکی نمیره رانند رو بگیره بیاره بگه راه بیفت!بعدم بنای داد زدن گذاشت!

تو تمام این مدت داشتم تایمر ایستگاه رو نگاه میکردم.

خواستم بهش بگم تایمر داره نگاه کن.

ولی بعد یادم افتاد من قرار نیست وارد  قلمرو "باربی ها "بشم

****

به من گفتن ی مطلب بنویس.برای ی برنامه ای .گفتن مطلب خیلی سنگین نباشه.اونجوری که مینویسم و معمولن جز خودم کسی نمیفهمه.علاوه بر این گفتن مطلب فلش بک نداشته باشه.تاثیر گذار باشه به لحاظ عاطفی.جوری که بخش های مختلفش حس های مختلفی رو در مخاطب بر انگیزه.بخشی مذهبی-معنوی،بخشی سیاسی_وطنی بخشی روشنفکرانه و انتقاد آمیز  و در نهایت امید بخش.

میخواستم بگم اولن من مطلب سفارشی نمینویسم.دومن من مطلب مذهبی معنوی سیاسی وطنی نمینویسم.سومن مطلب امید بخش هم نمی نویسم.چهارما قلم من همینه که هست. پنجما اصلا تو مخاطبی داری که بتونه همه این حس ها رو با هم تجربه کنه؟

بعد یادم افتاد من قرار نیست دیگه وارد قلمرو باربی ها بشم.

گفتم وقت ندارم.

*****

یکی از دوستان وبلاگی(دوست که نه حالا)که وبلاگش رو دنبال میکنم مطلب گذاشته بود در مذمت خود آرایی خانم ها.با این مضمون که خانم هایی که پشت آرایش،کفش پاشنه بلند و غیره قایم میشن دارای کمبود شدید اعتماد به نفس و ضعف شحصیتی هستند و روح بسیار سطحی دارند.غیر قابل اعتمادند چون خودشون رو چیزی که نیستند جا میزنن و ی سری از این مسائل.بگذریم از این که این آدم رو تا حد زیادی دوست دارم.حداقل اینکه فکر میکنه رو. ولی میخواستم بهش بگم که درکش از هستی چقدر ناقصه.درکش از حیات.از جایگاه انسان در هستی .از مفهوم "زن" "زیبایی" "خودارایی" "شخصیت" "روح" و همنچین درکش از تحلیل مسائل.

میخواستم خیلی چیزها در این مورد بهش بگم که الان هم حال ندارم اینجا بگم.

ولی خب یادم افتاد که دیگه کاری به دنیای "باربی" ها ندارم.

 

 

دنیای "باربی ها"

دنیای باربی ها دنیای شخصیت های تعریف شدست.دنیای آدمهای تعریف شده.افکار تعریف شده.پر از چارچوب.چارچوب های پذیرفته شده و حل شده در شخصیت آدمها.دنیای باربی ها دنیاییه که اغلب آدمها توش زندگی میکنند.دنیایی که توش یک تعداد عروسک باربی خوشگل (خوشگل از مناظر مختلف) چیده شدن.و صبح به صبح صاحب این دنیا خونه عروسکیش رو میچینه و از توی کمد لباس های  "از پیش انتخاب شده"باربی لباس انتخاب میکنه و تن عروسکاش میکنه و اونها رو مجبور میکنه داخل ی خونه نفرت انگیز عروسکی چای بخورن عاشق همدیگه بشن و از زندگی لذت ببرن.گاهی اوقات جای عروسک ها اشتباه میکنه کارهای غلط انجام میده تا بتونه اونا رو اصلاح کنه و این فرصت رو داشته باشه که به اون ها بگه خوب و بد و درست و غلط چیه. و این فرصت رو داشته باشه که اونها نفهمند.

دنیای باربی ها دنیای عروسک هاییه که چشمهای به شدت درشت آبی دارن که باهاش هیچ جا رو نمیبینن.اما درشتن.و آبین.خیلی آبی.و خیلی درشت.

من از عروسک های باربی خوشم نمیاد.هیچوقت نمیومده.گرچه بچه که بودم یکیشون رو خیلی دوست داشتم اما اونم به خاطر باربی بودنش نبود.به خاطر لباس یک دست چرم مشکیش بود که برام فیلم های اکشن و زن های جسور رو تداعی میکرد.

عروسک ها رو خیلی دوست نداشتم توی دنیای کودکی.چون همشون از قبل شخصیت داشتن.یک شخصیت تعریف شده و غیر قابل تغییر.

ترجیح میدادم با مداد رنگی ها بازی کنم.به مداد رنگی ها شخصیت میدادم.زندگی میدادم.براشون لباس درست میکردم.(با خمیر بازی)ساعت ها باهاشون بازی میکردم.و همیشه جا برای مداد رنگی های جدید توی این دنیا داشتم.حتی اگر دو رنگ دقیقا مثل هم بودن بازم براشون شخصیت جدا تعریف می کردم.یکی رو تراش می کردم یکی رو نه.مجبورشون نمیکردم همیشه یه نقش رو بازی کنند.نقش هاشون رو عوض میکردم.هر کدوم گاهی خوب بودن گاهی بد.گرچه بعضی هاشون ی چیزی توشون بود که حتی وقتی نقش های بد رو بهشون میدادم دلم براشون میسوخت و براشون گریه میکردم.ولی بازم اینکارو میکردم.هیچوقت مجبورشون نکردم باهم چای بخورن.هیچوقت.

گمونم همون موقع تصمیم گرفتم که بخشی از دنیای باربی ها نباشم.

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 8
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 17
کل بازدیدها : 39