بی رحمی

من آدم بی‌رحمی هستم؟

نمی‌دونم!

من معتقدم که هر کسی هر جایی که هست و هر چیزی که داره یا نداره کاملاً به جا و عادلانه است. من به عدالت در کل دنیا و بیشتر از اون در کل هستی معتقدم. من جبرگرا نیستم. به کارما هم اعتقاد ندارم. ولی معتفدم جهان و هر چه در اونه دقیقا به همون شکلی که هست عادلانه است. و از این حیث، وقتی که صحبت می‌کنیم هیچوقت دلم برای فلان کارگری که دار و ندارش حقوق بخور نمیریه که به خاطرش باید به هر امر و نهیی بگه "چشم" نمیسوزه.

هیچوقت غصه‌ی فلان زندانی سیاسی و فلان فعال حقوق بشر که به خاطر دفاع از حقوق دیگران از حقوق خودش محروم شده رو نمیخورم. هیچوقت زندگیم رو صرف کمک کردن به آدم‌هایی که اون طرف کره زمین در سختی زندگی می‌کنند نمی‌کنم. مفهوم عدالت اجتماعی هیچوقت دغدغه من نبوده و نیست.

چون معتقدم جهان همین شکلی که هست عادلانه است. این نگاه خیلی جامع‌تر از همه‌ی اون چیزایی که تا اینجا گفتم و از کسی هم انتظار ندارم درکش کنه. ولی من به وجود عدالت در هستی معتقدم چون معقتدم اگر شیر آهو رو میدره خلاف عدالت رفتار نکرده. اگر مورچه‌ها زیر پای ما له میشن عدالت نقض نمیشه. اگر گرگی موفق میشه طعمه گرک دیگه رو از چنگش درآره و بخوره رفتارش ناعادلانه نیست. و اگر یکی از گونه‌های حیات وحش به دلیل کمبود آب و غذا، تغییرات محیطی یا حمله گونه‌های دیگه منقرض میشه چیزی از عدالت کم نمیشه.

گفتم که. من معتقدم عدالت وجود داره. الان و همیشه.

اما من آدم بی رحمیم؟

نمی‌دونم.

من معنقدم که آدم‌ها رو باید سوزوند. جوری که نسلشون اصلاح شه. جوری که فقط تعداد خیلی خیلی کمی ازشون باقی بمونه. جوری که بشه بر اساس کوچکترین فاکتورها تفکیکشون کرد به اونایی که باید بسوزن و اونایی که نباید بسوزن. ی نظریه‌ای دارم برای ساختن کوره‌های آدم‌سوزی بزرگتر و کارآتر از کوره هیتلر. جوری که جمعیت کره زمین از ۷ میلیارد برسه به نهایتاً هزار نفر.

راستش تو مواجهه با تمام آدم‌ها هم در هر لحظه دارم سبک سنگین می‌کنم که: اینو بندازم تو کوره یا نه؟

اما من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم.

من از طرفدارهای قاطع نظریه حذف بی‌رحمانه‌ام. خیلی ساده تصمیم می‌گیرم که آدم‌ها رو در موقعیت‌ها و نقش‌های مختلف حذف کنم. اون آدم رو همراه با تمام آثار بودنش جوری از زندگیم حذف می‌کنم که انگار هرگز نبوده. شیفت دیلیت!

اما من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم!

فکر می‌کنی من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم. اما می‌دونم که می‌تونم تمام آدمها نه!نه! تمام موجودات رو جوری care کنم که تک تک سلول‌هاشون شکوفا شه. جوری که رشد کنند. و توی این مسیر مدام تیکه پاره‌های وجود خودمو جدا می‌کنم و مثل کنده‌های درخت تو آتیش رشد اون موجودات میذارم که مبادا آتیششون خاموش شه. می‌دونم که احتمالاً تو همین مسیر تموم میشم و اما بازم ادامه میدم.

میدونم که عاشق fix کردن آدمها، موجودات و کارهام. عاشق اینم که ی کاری کنم پای شکستشون ترمیم بشه تا بتونن راه برن. عاشق اینم که دو دستی پلک‌هاشون رو باز نگه دارم تا همه اون چیزایی که میتونن بهش تبدیل بشن رو ببینن و در جهتش حرکت کنند.

من میدونم که با دیدن این که همکارم توی نظام سرمایه‌داری از سیستم اخراج میشه تا سر حد مرگ خشمگین و تا سر حد فرو ریختن غمگین میشم و تمام حس‌های خوبم رو نسبت به اون مجموعه از دست میدم. میدونم که جای خالی موجودی که در طی ۶ ماه کلاً ۵ تا دیالوگ باهاش داشتم رو حس می‌کنم و دلم براش تنگ میشه.

من میدونم که وقتی کسی توی مترو با کس دیگه‌ای بد حرف میزنه دلم فشرده میشه. می‌دونم وقتی کسی دورو ورم مستأصل میشه حالم به هم میریزه.

اما من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم.

+ چقدر گذشته از آخرین نوشته‌ام؟J)

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 8
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 17
کل بازدیدها : 36