دیوار بی حصار

همیشه فکر کردم که هدف تو دقیقا یه انسان بوده یایه آدم خاص.

بیشتر به این نتیجه می رسیدم که هر دو.

احتمالا تو باید هردوی اینها رو به یه اندازه خواسته باشی.

بااین منوال تو به هدفت،به بخشی از هدفت رسیده بودی.

من حالا یه آدم خاصم.

آدمی که هرکاری که اراده می کنه و می خواد میتونه انجام بده و هیچ چیز مانعش نیست.

و آدمی که بااین وجود چیزای خیلی زیاد رو نمی خواد چون حوصلشون رو نداره.

امامن یه انسان نیستم.

چون چیزایی رو که "باید" انجام بدم  بااین که میتونم انجام نمیدم.

 .

بعد فکر می کنم که هدف تو دقیقا یه انسان بوده.نه چیز دیگه ای.

اما هدف تو محقق نشده.

و من نمی فهمم که این چیزی که هست دقیقا هدف کی و کجا و چطور بوده.

چون اینجور که به نطر میاد اینی که هست بخشی از توئه.

اما بخشی که برات مهم نیست.

.بخشی که ظاهرا تو نمی خوایش.

ظاهرا.

"از آن شبی که با شما درباره اش گفت و گو کردم مدت کوتاهی نگذشته بود که من به موضوعی پی بردم:وقتی نابینایی را روی پیاده روی که با کمک من بر آن فرود آمده بود ترک می کردم کلاهم را برداشتم و به او سلام دادم.مسلما برای او نبود که کلاه از سر برمیداشتم.چون او نمی توانست ببیند پس این سلام خطاب به که بود؟

به تماشاگران ادای احترام پس از اجرای بازی."

-سقوط-آلبرکامو


+خیلی پیش تر از نیچه و سارتر و خیلی بیشتر باهم عیاق شدیم.مگه نه رفیق؟درست یادم نیست شاید یه بعد از ظهر پاییز وقتی من تلاش می کردم به هر "دو طرف" وفادار بمونم.

باید مقدار زیادی تنها باشم .


آ
نچه را آفریده ام فقط حاصل تنهایی است .
 

خیلی از آدم‌ها برای من تمام می‌شوند؛ جایی از زندگی‌ام حذف می‌شوند؛ دیگر نیستند؛بودنشان با ماندنشان متفاوت است.میمانند و بوی نا می گیرند.می مانند تا مجبورت کنند بپذیری که "هسند" و هرگز این را نمی فهمند که تنها صورتکی شبح گونه اند که تو می توانی

فعلا می توانی "تحمل"کنی.

پیش تر فکر می کردم که من نمی توانم آدمها را تغییر دهم.آدم ها یک بار،یک جا،و برای همیشه تربیت می شوند،خو می گیرند،عادت می کنند که چگونه باشند.و یک "توی "تنها هرگز کفاف تغییر عادت ها را نخواهد داد.

بعدها دانستم که یک کمتر از "تو"هم هم کافی است اما زمانی که این را فهمیدم دیگر هیچ "آدمی"نبود که واقعا دلم بخواهد یک "تو"ی نصفه و نیمه هم خرج تغییر دادنش بکنم.

من همواره کوشیده‌ام آدمی را که موجب رنجش و سلب آرامش روحی من می‌شود، به خطایش متوجه کنم. نه برای این که با من،کنار من وبرای من بماند نه.این نخستین گام من در برخورد با آدم‌هایی است که به سبب منش و مرام‌شان در لیست بازبینی‌ام قرار می‌گیرند.آدم هایی که "چیزی"هست برای حفظ آن تلاش کنی. این که موفق بودم ام یا نه را هرگز نمی توانم به قطعیت بگویم چرا که گاهی در جریان حفظ آدم ها "چیزها"از دست رفته اند و گاهی در جریان حفظ "چیزها"آدمها.

گاهی  که به یقین ناموفق بوده‌ام. کوشیده‌ام آرام و بی‌صدا از آن آدم کناره بگیرم. دم پَر او نباشم تا آرامش روحی و روانی‌ام به هم نخورد؛ تا در "جهانم" سنگ روی سنگ بند شود.  پس بی‌تفاوت شوم. نقش او را در حد انسان‌های گذری که هر روز و هر روز در زندگی هر آدمی پیدا می‌شوند، پایین بیاورم. چیزی در حد کارمند فلان اداره که تنها و تنها از سر ناچاری انجام کاری خاص که به «او» مربوط است، ناگزیر از دیدنش هستی. نه مشتاق دیدنش هستی؛ نه دلتنگش می‌شوی و نه اصولاً احساس و عاطفه‌ای نسبت به او داری و نه "چیزی"این میان است. انسانی خنثی؛ که هیچ حسی در تو پدید نمی‌آورد. انسانی گذرا که فقط برای لحظات و ساعاتی در زندگی‌ات قدم می‌گذارد و خیلی زود بدون جا گذاشتن هیچ رد پایی از زندگی‌ات کنار می‌رود. رابطه با چنین انسانی در چنین مرحله‌ای، ترکیبی از «ادب و احترام» و «تحمل» و «عدم صراحت» است.چرا که من هنوز می بایست "انسان"می بودم.

و گاهی

گاهی با بعضی آدم ها دنیای آدمها را تحمل هم نمی توان کرد.نه که تحمل تحمل کردنش را نداشته باشی نه.دیگر هیچ دلیلی برای تحمل نداری.دیگر فقط نبودن"چیزها"نیست.بودن "چیزهای"دیگری است که از تو امکان "انسان"بودن را می گیرد.

به این آدمها نمی توانی از تنفر بگویی.از انزجار.

بودن این آدمها دیگر هیچ ربطی به دنیای آمها ندارد.با بودن این آدمها آنسانییت در وجودت می گندد و بعد

بعد شروع می کنی به حذف کردن.

و بعد فکر می کنی دنیا وقت خالی بودن دقیقا چه شکلی بوده؟

آدمهای زیادی را در سراسر زندگیم دیده ام

بعدها که فکر کردم دانستم که  شاید همین عادت  "دیدن"بی اندازه ی آدمها مرا از آدمها دور کرد و من از آدم ها "سیر"شدم

در تمام لحظاتی که "خودم"نبوده ام یا شاید  "خود دیگری"بودم و در تماس با تمام خاصیت های انسانی دست کش به دست کرده ام که مبادا  به "آدم ها"آغشته شوم،

و در تمام لحظاتی که ناگزیر از فاصله با دورنمای آدم ها خو گرفتم

در تمام این لحظات من از آدمها سیر بودم.

"آدم ها"

+نفسم داره در میاد بالاخره.بعد مدت ها تونستم بنویسم."تونستم"!


از كاج هاي كوچك خشك شده ي كنار نارون پير...

كاج...

كاج بودن...

 

 

از اين همه ازدحام و شلوغي پكيدم...

از مه...

رهايي اما...شد قانون طوفان بودن...طوفان...

گفتي طوفان نوازشگر...

اولين بار كه شنيدم طوفان رو خنديدم... شبیهم بود اما یه شباهت دور.

حالا اما طوفان رو مي شنوم مي خندم...چون عجيب شده...بزرگ شده...نزدیک شده...

از دستهاش گريزونه و از  دلش شرمسار... و از گستاخي خاكستري چشمهاش لبريز فخر...

..........

خدا از بنده هاش نااميد شده؟

نه...

من از من نااميد شدم...

ميدوني ؟خداي روح من از اين "جا" خسته است...از روز روز خاكي تر شدن و رسم مدعي گرفتن...از روز روز پوسیدن تو "دونسته ها" و "داشته ها"...

مي خوام بپرسم كجا بودي؟...

انگار كسي نيست بگه همين جا...

همین جا...

من تصمیمو گرفتم.

دیگه وارد قلمرو "باربی ها" نمیشم.

***

صبح یکی از دانش آموزا اومده پیشم.میگه خانوم دانشفر ی کار خصوصی دارم باهاتون.گفتم باشه بریم داخل اون دفتر.رفتیم داخل دفتر و در رو پشت سرش بست.بعد هم بلند شد تمام پنجره ها رو بست و صندلیشو چرخوند سمت من.گفتم یعنی انقدر خصوصیه؟گفت آره خیلی.گفتم خیلی خب چی شده؟

با یه صدای آروم و یواشکی و با یه حالت چقلی مابانه گفت خانوم دانشفر صدف و ملیکا صبح ها تو آزمون از رو هم تقلب میکنند.واسه همینم درصدشون خیلی بالا میشه.

گفتم صدف و ملیکا هردوشون دانش آموزهای به شدت قوین.خودتم میدونی.نه نیازی به تقلب دارن.نه اینکارو میکنند.

با یه حالت حق به جانب گفت نه خانوم من مطمئنم خودم صبح پشت سرشون نشسته بودم شنیدم سوالا رو مشورتی حل میکردن.

گفتم عیبی نداره.حتی اگه به فرضم اینی که میگی باشه الان تقلب کنند.یک ماه دیگه آزمون قلم چی رو میخوان چی کار کنن؟

گفت خب اونم تقلب میکنند!

گفتم خیله خب اصلن اونم  تقلب کنند!به ضرر خودشونه!تو چرا ناراحتی؟

گفت خب خانوم من روحیه امو از دست میدم!

نگاهش کردم.میخواستم بهش بگم تو دچار یک نوع فوبیای "پیشرفت دیگران مانع پیشرفت منه" هستی.و علاوه بر عدم توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران در ارتباط برقرار کردن با خودت هم به شدت ناتوانی.می خواستم بهش بگم تویی که امروز توی سن 17 سالگی و به عنوان یک دانش آموز برای پوشوندن ضعف هات و پنهان شدن از ترس هات حاضری بیای اینجا چغلی یکی دیگه رو بکنی و به هر دست آویزی متوسل شی چهار روز دیگه پاتو میذاری رو کله اینو و اونو خودتو میکشی بالا.اونم نه برای یک چیز ارزشمند یا یک موقعیت عالی و یک دستاورد خاص!نه!صرفا برای یک نوع زندگی انگلی.میخواستم بهش بگم احمق نفهم!تو هنوز نمیفهمی از زندگی شخصیت چی میخوای و اساسا چه چیزی توی زندگی ارزشمنده و به خاطر همینه که زندگیت پر خلا هاییه که هرگز پر نمیشه.میخواستم بهش بگم فکر کن!فکر کن!فکر کن!میخواستم بهش بگم چیزهایی هست.چیزهای خوبی هست.چیزهای خوب زیادی هست که من در تو،در نگاهت،در روحت میبینم.و قطعا چیزهای خوب بیشتری هم هست که من نمی بینم.اما قطعا این چیزهای خوب دوام زیادی ندارند.چون تو یک زندگی "باربی"وار رو انتخاب کردی.

و بعد یادم اومد که من انتخابمو کردم.انتخاب کردم که وارد قلمرو "باربی ها"نشم.

بهش گفتم میگم جای بچه ها رو موقع آزمون جابه جا کنند.حالا برو سر کلاست.

****

خاله ام مبگه (راجع به تنهایی لیلا میگه)که نگاه کن ایمان یعنی اینا!شب تا صبح دستشو سوزونده که شیطان نیاد سراغش!میگن گناه فقط اونی نیست که انجام میدی که.حتی فکر گناه وقتی از ذهنت رد میشه این گناهه و تو مسئولی راجع بهش.

میخوام بگم البته فتوای مراجع تقلید که خلاف این رو میگه..بنا به فتوای مراجع از الطاف الهی اینه که فکر گناه گناه نیست.بعد میخوام ازش سوال کنم که اصلن گناه چیه؟به چی میگیم گناه؟چرا میگیم گناه؟کی میگیم گناه؟بعد میخوام ازش بپرسم شیطان گولش زد یعنی چی؟شیطان کیه؟چیه؟چی کار میکنه دقیقا؟بعد بازم میخوام بپرسم ایمان چیه که باعث میشه شب تا صبح دستتو بسوزونی تا از گناه دور بمونی؟و اصلن اینکه شب تا صبح دستتو میسوزونی که گناه نکنی باعث میشه ایمان داشته باشی یا اینکه ایمان داری باعث میشه شب تا صبح دستتو بسوزونی؟بعد میخوام بهش بگم تا حالا فکر کردین که داستان فیلم از داستان رمان های زرد نویسنده های مجازی هم بدتره؟میخوام بهش بگم شمایی که الان نشستی فیلمی رو نگاه میکنی که توش ی دختر احمق از  اونور دنیا پا میشه میاد اینجا که بره تو یه امامزاده عاشق ی پسر هیچی ندار(دقیقا هیچی ندار مادی و معنوی)بشه و بعدم سر ی سال رسالتشو که بچه دار شدنه انجام بده و بعدم در ادامه دچار یک سلسله بدبختی های مضاعف بشه دقیقا  انتظار داری بچه ات چه شیوه ای رو برای زندگیش انتخاب کنه؟همین شیوه رو؟بعد شما جزء همون کسانی هستید لابد که راجع به مذاکرات لوزان هم اظهار نظر میکنند نه؟

بعد یادم میفته که من قرار نیست وارد قلمرو"باربی ها"بشم.

 

****

توی اتوبوس منتظر بودم که حرکت کنه.ی خانوم مسنی کنارم ایستاده بود.خیلی شیک و مرتب.داشتم تایمر توی ایستگاه رو نگاه میکردم که نشون میداد سه دقیقه تا حرکت اتوبوس مونده.خانومه بنای غر زدن گذاشت که معلوم نیست راننده اش کدوم قبری رفته!فکر کردن همه مردم مثل خودشون علافن!مردمو مسخره خودشون کردن تو این گرما!یکی نیست بگه کوری نمیبینی پر شده بیا راه بیفت دیگه!آخه بدبختی مردمم بی غیرتن!یکی نمیره رانند رو بگیره بیاره بگه راه بیفت!بعدم بنای داد زدن گذاشت!

تو تمام این مدت داشتم تایمر ایستگاه رو نگاه میکردم.

خواستم بهش بگم تایمر داره نگاه کن.

ولی بعد یادم افتاد من قرار نیست وارد  قلمرو "باربی ها "بشم

****

به من گفتن ی مطلب بنویس.برای ی برنامه ای .گفتن مطلب خیلی سنگین نباشه.اونجوری که مینویسم و معمولن جز خودم کسی نمیفهمه.علاوه بر این گفتن مطلب فلش بک نداشته باشه.تاثیر گذار باشه به لحاظ عاطفی.جوری که بخش های مختلفش حس های مختلفی رو در مخاطب بر انگیزه.بخشی مذهبی-معنوی،بخشی سیاسی_وطنی بخشی روشنفکرانه و انتقاد آمیز  و در نهایت امید بخش.

میخواستم بگم اولن من مطلب سفارشی نمینویسم.دومن من مطلب مذهبی معنوی سیاسی وطنی نمینویسم.سومن مطلب امید بخش هم نمی نویسم.چهارما قلم من همینه که هست. پنجما اصلا تو مخاطبی داری که بتونه همه این حس ها رو با هم تجربه کنه؟

بعد یادم افتاد من قرار نیست دیگه وارد قلمرو باربی ها بشم.

گفتم وقت ندارم.

*****

یکی از دوستان وبلاگی(دوست که نه حالا)که وبلاگش رو دنبال میکنم مطلب گذاشته بود در مذمت خود آرایی خانم ها.با این مضمون که خانم هایی که پشت آرایش،کفش پاشنه بلند و غیره قایم میشن دارای کمبود شدید اعتماد به نفس و ضعف شحصیتی هستند و روح بسیار سطحی دارند.غیر قابل اعتمادند چون خودشون رو چیزی که نیستند جا میزنن و ی سری از این مسائل.بگذریم از این که این آدم رو تا حد زیادی دوست دارم.حداقل اینکه فکر میکنه رو. ولی میخواستم بهش بگم که درکش از هستی چقدر ناقصه.درکش از حیات.از جایگاه انسان در هستی .از مفهوم "زن" "زیبایی" "خودارایی" "شخصیت" "روح" و همنچین درکش از تحلیل مسائل.

میخواستم خیلی چیزها در این مورد بهش بگم که الان هم حال ندارم اینجا بگم.

ولی خب یادم افتاد که دیگه کاری به دنیای "باربی" ها ندارم.

 

 

دنیای "باربی ها"

دنیای باربی ها دنیای شخصیت های تعریف شدست.دنیای آدمهای تعریف شده.افکار تعریف شده.پر از چارچوب.چارچوب های پذیرفته شده و حل شده در شخصیت آدمها.دنیای باربی ها دنیاییه که اغلب آدمها توش زندگی میکنند.دنیایی که توش یک تعداد عروسک باربی خوشگل (خوشگل از مناظر مختلف) چیده شدن.و صبح به صبح صاحب این دنیا خونه عروسکیش رو میچینه و از توی کمد لباس های  "از پیش انتخاب شده"باربی لباس انتخاب میکنه و تن عروسکاش میکنه و اونها رو مجبور میکنه داخل ی خونه نفرت انگیز عروسکی چای بخورن عاشق همدیگه بشن و از زندگی لذت ببرن.گاهی اوقات جای عروسک ها اشتباه میکنه کارهای غلط انجام میده تا بتونه اونا رو اصلاح کنه و این فرصت رو داشته باشه که به اون ها بگه خوب و بد و درست و غلط چیه. و این فرصت رو داشته باشه که اونها نفهمند.

دنیای باربی ها دنیای عروسک هاییه که چشمهای به شدت درشت آبی دارن که باهاش هیچ جا رو نمیبینن.اما درشتن.و آبین.خیلی آبی.و خیلی درشت.

من از عروسک های باربی خوشم نمیاد.هیچوقت نمیومده.گرچه بچه که بودم یکیشون رو خیلی دوست داشتم اما اونم به خاطر باربی بودنش نبود.به خاطر لباس یک دست چرم مشکیش بود که برام فیلم های اکشن و زن های جسور رو تداعی میکرد.

عروسک ها رو خیلی دوست نداشتم توی دنیای کودکی.چون همشون از قبل شخصیت داشتن.یک شخصیت تعریف شده و غیر قابل تغییر.

ترجیح میدادم با مداد رنگی ها بازی کنم.به مداد رنگی ها شخصیت میدادم.زندگی میدادم.براشون لباس درست میکردم.(با خمیر بازی)ساعت ها باهاشون بازی میکردم.و همیشه جا برای مداد رنگی های جدید توی این دنیا داشتم.حتی اگر دو رنگ دقیقا مثل هم بودن بازم براشون شخصیت جدا تعریف می کردم.یکی رو تراش می کردم یکی رو نه.مجبورشون نمیکردم همیشه یه نقش رو بازی کنند.نقش هاشون رو عوض میکردم.هر کدوم گاهی خوب بودن گاهی بد.گرچه بعضی هاشون ی چیزی توشون بود که حتی وقتی نقش های بد رو بهشون میدادم دلم براشون میسوخت و براشون گریه میکردم.ولی بازم اینکارو میکردم.هیچوقت مجبورشون نکردم باهم چای بخورن.هیچوقت.

گمونم همون موقع تصمیم گرفتم که بخشی از دنیای باربی ها نباشم.

در مفهوم انسان بودن،

گاهی به جرم تنهایی متفاوتی و گاهی به جرم متفاوت بودن تنها...

فرقی نمیکنه.

چون در نهایت "مفهوم"انسان "من"رو انتخاب میکنه.

و "من"،

مکتب تنهایی و تفاوته...

زندگی برای من همیشه گشتن دنبال یک مفهوم بود...همیشه دلم میخواست بدونم که اون مفهوم چیه...همه ی عمر بیست ساله ام جای خالی ی حفره ی بزرگ رو توی روحم...توی فکرم..و توی احساسم حس کردم...

حفره ای که نمیدونستم جای خالی چیه...هنوزم نمیدونم...

اما تو همه ی این سالها این حفره باعث شد که تنها باشم...

تنهایی یه مفهومه...تنهایی نبودن آدمها نیست...نبودن دوست،نبودن کسایی که دوستشون داشته باشی و دوستت داشته باشند نیست..

تنهایی تعبیری برای عشق بی فرجام نیست...

تنهایی،حتی نبودن کسی که حرفت رو،فکرت رو ،بفهمه نیست...

تنهایی یک مفهومه بی واسطه برای انسان بودنه...

انسان تنهاست فقط چون انسانه...

حتی وقتی هم عشق باشه،هم دوست داشتن،هم هم فکر و هم زبان...

توی تمام تاریخ بشری انسان سعی میکنه برای تنهایی راه حل ارائه بده...راه حل هایی مثل عشق،دوستی،جامعه،ازدواج..

و خدا..

اما بشر هیچوقت اینو نفهمیده که تنهایی رو نمیشه حل کرد...چون انسان بودن رو نمیشه حل کرد...جای خالی اون حفره رو نمیشه پر کرد...

چون هیچوقت حتی نمیتونی بفهمی اون حفره چیه...

و من بعد رفتن تمام این راه ها اینو فهمیدم که جوابی براش وجود نداره...

گاهی..گاهی با خودم فکر می کنم که شاید این حفره جای خالی ندونسته هامه...و فکر میکنم که باید تلاش کنم برای دونستن...برای فهمیدن...

اما بعد..بعد یادم میاد که چیزی به جز ندونستن و نفهمیدن وجود نداره...

همه ی فهم هستی مفهومش ندونستنو نفهمیدنه..

فهمیدن یه حفره توی هستی نیست...فهمیدن خود هستیه...فقط وقتی میشه به فهم رسید که خود هستی باشی.و وقتی خود هستی باشی دیگه حفره ای وجود نداره...

اما همه ی درد اینه که  برای هستی بودن باید فهمید که هستی چیه و من باز هم توی این دور باطل گیر میفتم...

توی تمام زندگیم آدمهای زیادی رو دیدم...راه های زیادی رو تجربه کردم...آدمهایی که هیچ کدوم جای خالی این حفره رو حس نمیکنند... و آدمهایی که جای خالی این حفره رو حس میکردند اما میدونستند که این حفره چیه...آدمهایی که میدونستند...

آدمهایی که میدونستند...

میدونستند...

و انقدر با شتاب  در جهت دونسته هاشون حرکت میکردند که هرگز فرصت نشد حتی ازشون بپرسم چطور میدونند...و هرگز فرصت نشد که بهشون بگم که نمیدونند...

اونها میدونستند...و چیزی جز این دونستن نمیدونستند...پس فرقی نمیکرد اگر بهشون میفگتم که چقدر این شتابشون بیهوده است...

ومن هیچ وقت نتونستم این آدمها رو بفهمم..

من هیچوقت نتونستم آدمها رو بفهمم...

بارها با خودم فکر کردم که آیا راهی که اونا میرند بهتر نیست؟راجع به درست یا غلط بودنش فکر نمیکنم...درست و غلط توی جهان ندونستن بی معنیه...

اما با خودم فکر می کردم که شادی،هدف،حرکت،تحول،آیا اینا بهتر نیست؟

در نهایت این حفره...در نهایت تنهایی..در انتهای انسان بودن چیزی هست به اسم مرگ...بااین حساب آیا بودن مثل همون آدمهایی که نمی فهممشون بهتر نیست؟غرق شدن توی دنیای اونها بهتر نیست؟

جواب ساده بود...

البته که بهتره.

و من این راه رو انتخاب کردم...

اما فرقی بود بین من و اون آدمها...این که من انتخاب کردم که اونجور باشم اما اون آدمها هیچوقت انتخاب نکرده بودن...چون به راهی غیر از راهی که میرفتن فکر نکرده بودن..به انتخاب فکر نکرده بودن...اونها مطمئن بودن به دونستن...و مطمئنم بودن به اونچه که میدونستن...

اما من انتخاب کرده بودم...و انتخاب همیشه همراه با شکه...انتخاب همیشه بین چندین راهه و قطعا هیچ کدوم از اون راه ها قطعیت ندارن گرچه بعضی به بعضی دیگه ارجحیت دارند...

.

.

.

و در نهایت

بازهم اون حفره سر جاش بود.

و خستگی ها خستگی ها خستگی...

من آدم بی‌رحمی هستم؟

نمی‌دونم!

من معتقدم که هر کسی هر جایی که هست و هر چیزی که داره یا نداره کاملاً به جا و عادلانه است. من به عدالت در کل دنیا و بیشتر از اون در کل هستی معتقدم. من جبرگرا نیستم. به کارما هم اعتقاد ندارم. ولی معتفدم جهان و هر چه در اونه دقیقا به همون شکلی که هست عادلانه است. و از این حیث، وقتی که صحبت می‌کنیم هیچوقت دلم برای فلان کارگری که دار و ندارش حقوق بخور نمیریه که به خاطرش باید به هر امر و نهیی بگه "چشم" نمیسوزه.

هیچوقت غصه‌ی فلان زندانی سیاسی و فلان فعال حقوق بشر که به خاطر دفاع از حقوق دیگران از حقوق خودش محروم شده رو نمیخورم. هیچوقت زندگیم رو صرف کمک کردن به آدم‌هایی که اون طرف کره زمین در سختی زندگی می‌کنند نمی‌کنم. مفهوم عدالت اجتماعی هیچوقت دغدغه من نبوده و نیست.

چون معتقدم جهان همین شکلی که هست عادلانه است. این نگاه خیلی جامع‌تر از همه‌ی اون چیزایی که تا اینجا گفتم و از کسی هم انتظار ندارم درکش کنه. ولی من به وجود عدالت در هستی معتقدم چون معقتدم اگر شیر آهو رو میدره خلاف عدالت رفتار نکرده. اگر مورچه‌ها زیر پای ما له میشن عدالت نقض نمیشه. اگر گرگی موفق میشه طعمه گرک دیگه رو از چنگش درآره و بخوره رفتارش ناعادلانه نیست. و اگر یکی از گونه‌های حیات وحش به دلیل کمبود آب و غذا، تغییرات محیطی یا حمله گونه‌های دیگه منقرض میشه چیزی از عدالت کم نمیشه.

گفتم که. من معتقدم عدالت وجود داره. الان و همیشه.

اما من آدم بی رحمیم؟

نمی‌دونم.

من معنقدم که آدم‌ها رو باید سوزوند. جوری که نسلشون اصلاح شه. جوری که فقط تعداد خیلی خیلی کمی ازشون باقی بمونه. جوری که بشه بر اساس کوچکترین فاکتورها تفکیکشون کرد به اونایی که باید بسوزن و اونایی که نباید بسوزن. ی نظریه‌ای دارم برای ساختن کوره‌های آدم‌سوزی بزرگتر و کارآتر از کوره هیتلر. جوری که جمعیت کره زمین از ۷ میلیارد برسه به نهایتاً هزار نفر.

راستش تو مواجهه با تمام آدم‌ها هم در هر لحظه دارم سبک سنگین می‌کنم که: اینو بندازم تو کوره یا نه؟

اما من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم.

من از طرفدارهای قاطع نظریه حذف بی‌رحمانه‌ام. خیلی ساده تصمیم می‌گیرم که آدم‌ها رو در موقعیت‌ها و نقش‌های مختلف حذف کنم. اون آدم رو همراه با تمام آثار بودنش جوری از زندگیم حذف می‌کنم که انگار هرگز نبوده. شیفت دیلیت!

اما من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم!

فکر می‌کنی من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم. اما می‌دونم که می‌تونم تمام آدمها نه!نه! تمام موجودات رو جوری care کنم که تک تک سلول‌هاشون شکوفا شه. جوری که رشد کنند. و توی این مسیر مدام تیکه پاره‌های وجود خودمو جدا می‌کنم و مثل کنده‌های درخت تو آتیش رشد اون موجودات میذارم که مبادا آتیششون خاموش شه. می‌دونم که احتمالاً تو همین مسیر تموم میشم و اما بازم ادامه میدم.

میدونم که عاشق fix کردن آدمها، موجودات و کارهام. عاشق اینم که ی کاری کنم پای شکستشون ترمیم بشه تا بتونن راه برن. عاشق اینم که دو دستی پلک‌هاشون رو باز نگه دارم تا همه اون چیزایی که میتونن بهش تبدیل بشن رو ببینن و در جهتش حرکت کنند.

من میدونم که با دیدن این که همکارم توی نظام سرمایه‌داری از سیستم اخراج میشه تا سر حد مرگ خشمگین و تا سر حد فرو ریختن غمگین میشم و تمام حس‌های خوبم رو نسبت به اون مجموعه از دست میدم. میدونم که جای خالی موجودی که در طی ۶ ماه کلاً ۵ تا دیالوگ باهاش داشتم رو حس می‌کنم و دلم براش تنگ میشه.

من میدونم که وقتی کسی توی مترو با کس دیگه‌ای بد حرف میزنه دلم فشرده میشه. می‌دونم وقتی کسی دورو ورم مستأصل میشه حالم به هم میریزه.

اما من آدم بی‌رحمیم؟

نمی‌دونم.

+ چقدر گذشته از آخرین نوشته‌ام؟J)

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 8
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 17
کل بازدیدها : 23